دختر آرزوهاي من به همين بلبل زبوني ، باهوشي ، مودبي و عاقلي گل گيسو خواهد بود. خيلي اتفاقي من هم اعتقاد دارم كه بچه بايد پول ساز باشه. دختر آرزوها ي من ولي اسمش گل گيسو نخواهد بود.
كافه پيانو تقريبا همزمان بود با بيوتن. من چرا اول بيوتن رو خوندم؟ اون هم با چه عذابي و المي. بعدش هم واسه اون 6 تا هزاري " تر وتميزي " كه پاش داده بودم چقدر تاسف خوردم بماند. شايد دارم جبهه سازي مي كنم. ولي مهم نيست. اين روزها به فراست افتادم كمي دشمن تراشي كنم . نمي شه كه همه به به و چه چه بگن و بشنون.
تاسفم دوشنبه بيشتر شد . وقتي كه تو سرماي ساعت 7 شب وسط صادقيه صفحه هاي اول و دوم كافه پيانو رو مرور مي كردم.
من كه عجيب هوس شكلات داغ كردم. اما كو كافه پيانو ي واقعي؟ كو اون دوست فرهنگي كه پاشيم بريم آزادي و بعد ش هم پول هاي بي زبون مون رو ول بديم تو دخل كافي من ها. ( براندز تو شريعتي عاليه !)
كافه پيانو رو بايد مزه مزه كرد. آروم و كم دغدغه پيش مي ره. فقط گاهي حرص آدم رو در مي آره از اين همه خونسردي ببعي و حتي پري سيما . لذت من وقتي چند برابر شد كه فهميدم اين بابايي اصلا مال اين شهر پر افاده نيست. چه حظي بردم وقتي تو وبلاگش خوندم كه ترجيح مي ده منطقه اي نشين باشه و .... شمردن اين جاذبه هاي ببعي دليل نمي شه كه بخوام سوار شونه هاش بشمو پاهامو آويزون بكنم. نه بابا. فقط صراحت و سادگي و آدميت منو به وجد آورده.
اگه شما هم حقوق نويسندگي تو روزنامه رو اون هم به مدت 4 سال با منت مدير مسول مي گرفتيد - انگار داره صدقه مي ده ، با عذر خواهي فراوون از رئيس هميشه رئيس مون - بعد مي خونديد كه همين ببعي- ببخشيد ا آقاي جعفري عزيز !- چي جوري حتي حق التاليف نويسنده هاي تك وتو كش رو هم مي داده بغض تون مي گرفت.
همين. در نهايت استيصال سر يه مساله ي نه چندان كوچيك ، دو روزه كه با كافه پيانو حال مي كنم .
عاشق فيلم و كتاب هايي هستم كه به من روحيه مي دن نه كه با عذاب بخونم شون (بيوتن ) يا ببينم شون ( ميم مثل مادر ) . هم آموزنده ان هم سرگرمي هم اميد دهنده هم .....همه چي . اصلا خود زندگي ان.
كي من خواهم نوشت :" من ؛ مي ميرم براي اين بچه " ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+
نوشته شده در چهارشنبه 29 آبان1387ساعت 17:59 توسط فرزانه
|
وسط يه جمع كاملا دانشگاهي صحبت از مردونه شدن جلسه ، چه معني اي مي ده؟
نبايد نااميد شد؟
نبايد زد زير گريه؟
نبايد تاسف خورد؟
نبايد به زير چشمي نگا ه كردن خانوم دكتر با آقاي دكتر بعد از اين خنديد؟
نبايد .....
+
نوشته شده در یکشنبه 26 آبان1387ساعت 8:24 توسط فرزانه
|
هديه دادن تن
نه با قانون
نه به رسم
نه به هيچ تضميني از پس فرداي پيروز مشترك
هديه دادن تن
حس مبازه اي ست خوشايند
يك جنگ تن به تن
اينو اون شبي اس ام اس دادم به ش كه پرسيد بعدش چه انتظاري از من داري.
عزيزم سكوت سرشار از ناگفته هاست تكراري شده . گاهي بايد گذاشت واژه ها برقصن.
+
نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 21:17 توسط فرزانه
|
من اسم ش رو مي ذارم : انتحار سياسي.
اين كه شهروند امروز توقيف بشه كافيه تا اين دم دم
انتخابات مطبوعات ذبح بشند. ولي " اعتماد " اين جوري فكر نمي
كنه. بنابراين ، بلافاصله ستون "ابراهيم رها" رو علم مي كنه تا با يه بهونه منطقي براي " قوم
" فاتحه ش رو زنده زنده بخونيم. اينجا ست كه يكي بايد بگه : ابراهيم جون !
وقتي با
مني حواستو جمع كن/ وقتي پيشمي شيطوني تو كم كن / نه اي نور ، نه اون ور فقط خودمو
نگاه كن / نه اين ور ، نه اون ور جلوي پاتو نگاه كن
روز پنجشنبه ست . اموات ما رو هم ياد كنيد.
+
نوشته شده در پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 9:54 توسط فرزانه
|
1
ديگه حتي نوشتن دلو وا نمي كنه.
2
كدوم پدر آمرزيده اي ما رو عادت داد به گزارش نويسي
تو وبلاگ؟
3
كي نوشته بود همه ي فكر هاي دنيا در سرم باردار شده
اند؟ يا يه همچين چيزي. من الان اونم.
4
به هم خونه م مي گم اونقدر خسته م كه دلم مي خواد
بميرم.
5
زور داره با زنگ تلفن دوستي بيدار شي كه از تو توقع
داره خسته ي سفر شب بري پيشش ولي خودش پا نشه بايد دنبالت راه آهن. اونايي كه منو
مي شناسن ( به تعداد انگشت هاي حتي يه دست هم نمي رسه تعدادشون ) مي دونن اين جور
مواقع چي جوري مي گم برو بينيم بابا.
6
من يه جورايي خيلي مدرن و شيك به قسمت اعتقاد دارم. در
عين حالي كه مي دونم انسان مختار هستا . پس ، ماري باور كن قسمت نبود همو ببينيم.
7
هفت شهر عشق را حلاج گشت
هفت نويس هاي احمد طالبي نژاد رو دوست داشتم ولي ارژنگ نويسي ش رو نه. احمد ! نه خدايي ش
خودتي؟ يعني واقعا احمد طالبي نژاد اين مصاحبه رو با حاتمي كيا ردوبدل كرده؟
8
دست خانوم كوچولو رو مثل كباب كوبيده ورز مي دم و مي
كشم به دندون. با غصه مي گه : ديگه دس ندالم ؟!
9
در گورستان مي تايپم.گورستاني به نام سوئيت
دانشجويي.
10
من عشق مي خوام . عشق. با عين . با شين. با قاف . گاهي
هم با غلظت شين.
11
چاي مي نوشم با كلوچه
زيره زير
دندان خرد مي شود
به سان
انسانيت زير پاي جهالت
12
مدتهاست به دلم افتاده يهو تو خيابوني، جايي مي
بينمت. هر چي فكر مي كنم نمي تونم تصميم بگيرم چه واكنشي بايد نشون بدم. خوبه كه
هنوز نديدمت.
+
نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 19:19 توسط فرزانه
|
سرعت اولیه هر چی بیشترباشه ، شتاب بیشتر می شه. دارم تمام نیروهام رو می ذارم برای این سرعت اولیه. فکر کنم روزهای پرکاری رو در پیش داشته باشم. دیر جنبیدم . ولی جنبیدم. مهم اینه.
{هیچم کارم چیپ نیست. }
برای من نوشته / گذشته ها گذشته....برای او نوشتم برای تو هوس بود ولی برای من نفس بود......
+
نوشته شده در چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 18:0 توسط فرزانه
|