سلام عزیزم
خوبی؟ برنامه ی سفر آخر هفته مون خراب شد. هفته ی دیگه می تونیم بریم. اگه البته تو مشکلی نداشته باشی. همه ی خوبی ش به اینه که آدم بهونه گیری نیستی .پس واقعا ، من فقط به این فکر می کنم که خدا کنه کار خارج از برنامه ای برات پیش نیاد.
یعنی ممکنه؟ ممکنه که ۹ آبان تو جاده چالوس برات از بچگی هام بگم و فکرای بزرگی که هنوز هم حجم شون جسمم رو خسته می کنه و روحم رو آزار می ده؟ ممکنه ۱۰ آبان برام از تنهایی هات بگی و اینکه روح وسیع من چه راحت همه ی عمرت رو ساپورت می کنه ؟
تب ندارم ولی انگار دارم هذیون می نویسم.
1
اون همه اصرار واسه چيه وقتي زمان آخرش رو خودتون تعيين مي
كنيد؟
تو چند بار بايد يه درس رو تجربه كني تا كامل بفهمي ش ؟
هر بار يه لحن جديد و مُصِر ، راه ترديد رو باز مي كنه.
لحن مُصِر و جدي و جديد رو بذار وقتي باور كن كه توي اون
سياهي كذايي آروم بشي و مطمون باشي كه اون
تاريكي هميشه هر وقت بخواي هست . روي هست بودنش تمام جديت ت رو به كار ببر.(تمام تخيل تون رو براي درك اون سياهي به كار ببريد)
2
نمي گم كنعان چه مشكلي داشت يا سه زن چه ايرادي . ديگه براي
هيچ فيلمي بهونه نمي آرم. ديگه با هيچ حس كنجكاوي وارد سالن سينما نمي شم. اما از
يه چيز خودمو همه ي فيلم سازهاي اين مملكت داغون شده رو مطمئن مي كنم.
3
دلم مي خواد يه فيلمي ببينم كه هيچ زن و شوهري توش مشكل
نداشته باشن.
دلم مي خواد هي فيلمي ببينم كه توش نه صحنه ي عروسي باشه و
نه صحنه ي عزاداري.
دلم مي خواد فيلمي ببينم كه اسپانسرش گل درشت خودشو نكنه تو
چشمم. ( مثل جيغ نارنجي پشت پلك يه خانوم صورت درشت چشم سبز )
دلم مي خواد فيلمي ببينم كه نتونم آخرشو حدس بزنم.
دلم مي خواد فيلمي ببينم كه از عنصر تمسخر توش استفاده نشده
باشه.
دلم مي خواد فيلمي ببينم كه آروم حرفشو به خوردم بده بدون
اينكه خودمم حالي م بشه . ( آيا فيلم سازي به اين باهوشي داريم تو مملكتمون؟)
دلم ميخواد فيلمي ببينم كه وقتي اومدم خونه جرات نكنم راجع
به ش تو وبلاگم چيزي بنويسم.
دلم مي خواد فيلمي ببينم كه نتونم با پرسوناژاش همذات
پنداري كنم.
دلم مي خواد فيلمي ببينم كه وسط فيلم به ساعتم نگاه نكنم.
دلم مي خواد فيلمي ببينم كه يه اصل رو تو زندگي م جا
بندازه.
آه ...آرزوهاي محال
چه شيرين ريشه مي دوانيد در كوچه راه هاي باريك انديشه ي من
...
1
هيچ
مي دونستيد آمار متولدين كدوم ماه از همه بيشتره؟
تير
و آذر.
بريد
فكر كنيد چرا.
2
وقتي
كارگردان يه فيلم تو فيلم واقعا كارگرداني مي كنه ، به اين سبك مي گن چي؟
سوررئاليسم؟
نه . مي گن دلبري از مخاطب علاقه مند.
3
سوغات
كربلا تا حالا چي گيرتون اومده ؟
واسه من كه 6 تا روسري .
4
كي
گفته لهجه ي شهرستاني يعني به همه اسم ها
كسره بده و به فعل ها ضمه؟
كارگردان
هاي بي ذوق ايروني .
فروتن
اگه بتونه با اون نفس عميقي كه بعد از اداي هر كلمه مي كشه كنار بياد كمي خوب بود.
5
اولين
و بنابراين بهترين گريم زن باردار رو
كتايون رياحي داره. حيف كه به ش خيانت مي شه.
6
جنگ
بودن يا نبودن بعد از جنگ دو تن صورت مي گيره ؛ جنگي كه براي اثبات حضور خويشتن نمود پيدا مي كنه – مبارزه اي با بالاترين حد لذت – .
7
من
– فرزانه – به عنوان يك مصرف كننده ي صرف سينما و بدون كمترين آگاهي از صنعت سينما
،سينما ي حاتمي كيا رو دوست دارم تنها به يك دليل.
وقتي
از سينما مي آم بيرون احساس مي كنم چيزي به ذهنم اضافه شده. چيزي كه منو وادار به
فكر كردن مي كنه. ضمن اين كه اون دوساعتي كه توي سينماي حاتمي كيا نشستم فارغ از زمان
و مكان مي رم تو دل پرده ي نقره اي.
8
"
دعوت " يكي از توليدي ترين فيلم هايي هست كه ديدم . از توليد انديشه تو ش
هست تا توليدي كه منجر به تولد فرشته هاي
كوچولو مي شه. توليد صنعت و فكر و غيره رو درز مي گيم.
"
جنگ " هرگز دست از سر حاتمي كيا برنمي داره و اميدوارم كه برنداره. مبارزه تلاش
آدمي رو براي زنده بودن معني دار تر مي كنه. اين معني رو حاتمي كيا از هر
كارگرداني بهتر فهميده .
اگر
شما هم داشتيد مثل من كتاب جامعه شناسي جنگ رو مي خونديد همينو مي گفتيد.
11
"
دعوت " ديدن داره .
من هميشه دير مي رسم. هميشه ته تغاري ام. هميشه اضافي.
هميشه مزاحم.
1
تا همين 2 سال پيش هنوز مُصر بودم . برام عجيب بود همچين
تصميمي گرفتن. نه به خاطر نديدن اعضاي خانواده يا چيزاي اين جوري . نه . يه جور
عِرق ميهن داشتم. حُب وطن و از اين جور چرت و پرتا. حرفم هم يكي بود . از سال 76
كه پسر عمه ي مومن و متعهد و متخصص م ، ول كرد و رفت كانادا تا همين 2 سال پيش 85.
اون موقع به زبون مي اوردم : " نمي شه كه همه برن؟! بايد موند و ساخت . آدم
بايد كشورش رو بسازه. قدم قدم تا شايد 100 سال ديگه شاخته بشه . زندگي تو كشور
ديگه مثل بزرگ شدن سر سفره ي همسايه ست. آدم بايد سر سفره ي باباش بزرگ بشه .
"
هيچكي به م نگفت آخه دختره ي خل چي رو مي خواي بسازي؟ بعضي
ها هم گفتن اما تو كَتم نمي رفت.
از 2 سال پيش كه با يه نفر آشنا شدم. آشنا يي كه زياد حرف
نمي زد اما فكر آدم رو قلقلك مي داد. بحث بيشتر سر درس خوندن تو مالزي بود. هرچنر
هنوز هم خودش نرفته ولي 2 سالي مي شه كه فكر رفتن رو انداخته به جونم.اصلا به اين
فكر نمي كنم كه مي شه يا نه . فقط بايد بخوام. بايد برنامه ريزي كنم و اساسي فكر.
آقا جان ! من همه ي حرفامو پس مي گيرم. براي ساختن اين دنيا
و اون دنيا ، مهم نيست كه كجاي اين كره ي خاكي بود. مهم نفس عمل هست كه به هر حال
با نيت خدمت انجام مي شه. پيغمبر هم كه پيغمبر بود يه زماني هجرت كرد . اونم 3
سال. پس ديگه اين قضيه ي حب الوطن من الايمان هم حله . ما وطنمونو دوست داريم اما
وقتي او ن مارو دوست نداره چه بايد كرد؟ شوشتري ها مي گن : َت رُم گومِت دوسارومِت
نَ َت رُم گُ مِت دوساشتم با.
ترجمه سليس فارسي : مي تونم بگم دوست دارم ، نمي تونم بگم
دوستم داشته باش.
ضرب المثل معروف : واسه كسي بمير كه واسه ت تب كنه.
2
دانشجويي كه تو شهر خودش درس بخونه از نظر من اصلا دانشجو
نيست. به نظر مي رسه كه دانشجو بايد از متوسط جامعه كمي بيشتر ضريب هوشي داشته
باشه. دكتر محمود سريع القلم جايي نوشته كه :" كساني كه براي زندگي مكانهاي
مختلفي رو تجربه مي كنن چون در مقام مقايسه بر مي آن طبيعتا باهوشت تر هستند.
" البته اين عين نوشته ش نيست . ولي تلويحا اينو گفته .
اونايي كه نمي خوان دانشجو از شهر خودش تكون بخوره عمدتا
كسايي هستند كه نمي خوان دانشجو از شهرستان به تهران بياد. وگرنه قطعا دلشون به
حال دانشجوي تهراني نسوخته كه اي واي . الان پا مي شه مي ره شهرستان و تفاوت هاي
فاحش شهرستان رو با تهران مي بينه و ممكنه كه اقدام خاصي بخواد انجام بده . نه .
مطالبات دانشجويي به تبيعيت ازفرديت شون خودخواهانه ست. دانشجوي تهراني به خودش
زور مي زنه و 4 سال يا 2 سال رو هر جور هست مي گذرونه. ولي آيا دانشجوي شهرستاني
مي تونه از اين همه تفاوت چشم بپوشه وبعد از 2 يا 4 سال بدون هيچ خواهش برگرده
شهرستان و با اون همه كمبود دوباره زندگي كنه؟
من كاري به بحث خوابگاه و تجمع وهر بهونه اي كه مي تونه رنگ
سياسي به خودش بگيره ندارم.
اگر تشكل هاي سياسي تونستن اختلاف اجتماعي – فرهنگي پايتخت
رو با شهرستان ها كم كنند اونوقت مي شه راجع به خوابگاه هم حرف زد. الان در حال
حاضر تنها چيزي كه به ذهن من خطور مي كنه داشتن شهر هاي دانشگاهي كوچيك تو آلمان
كه چطور يه دوست اينترنتي تعريف مي كرد كه
حتي بچه هاي پايتخت شون هم سر و دست مي شكونند كه برن اونجا.
3
راستي مگه ما كشورمون جمهوري اسلامي نيست ؟ پادشاهي كه
نيستيم كه ؟ سلطنتي هم نيستيم؟ پس چرا هنوز تهران رو پايتخت مي دونيم؟ پاي كدوم
تخت؟
4
مرا تا تماشاي فردا ببر
دلم قطره اي بي تپش در سرا
مرا تا تكاپوي دريا ببر