تبليغاتX
برکه دوبووار

" زنيكه ي ..."

ادب و احترام و اخلاق جاي خودش.روانشناس ها مي گن براي فرو كش كردن خشم تون هم كه شده ، عصبانيت تون رو بروز بدين.من نه اهل تلافي هستم و نه اهل مبارزه ي بي خودي. بنابراين با همين يه وا‍ژه سر و ته اوج ناراحتي م رو در مي آرم. چه حمل بر بي ادبي بشه چه هر چيز ديگه. حد اقلش اينه كه به خدا و پيغمبر چيزي بدهكار نمي شم كه  هي تو بوق و كرنا بكنم كه من ترجمه ي قرآن رو خوندم ولي هزار و يك نافرموني علني ....

بگذريم. تو مهموني هاي مزخرف فاميلي از اين چيزا زياد پيش مي آد. واي به روزي كه يه آدم ابله پر مدعا هم بخواد هي خودش رو ثابت كنه و بريا اين كار رو زيمن و زمان عيب وايراد بذاره .

صبح مي خواستم واسه دخترش اس ام اس بدم كه كمي به مامانت برسين . بي خيالش شدم. يادم اومد ديشب  به  ش نهيب زده بود كه از اين ياد نگير. ممكنه حتي دخترش هم بخونه اينجا رو .  دختر خانومي عزيزي كه نه به خاطر فاصله ي سني زيادمون فقط به خاطر اينكه من  تا 35 سالگي نتونستم يا نخواستم چيزي به اسم " شوهر " داشته باشم ولي اون الان تو اوج جوني ش ......بهتره كه فاصله ها بيشتر حفظ و رعايت بشن.  نوشتن هنريه  كه  ممكنه اونا نداشته باشنش ، من چرا ازش استفاده نكنم؟

ضمن اينكه فهميدن مرگ مولف خيلي چيزا رو حل مي كنه. البته واسه اوني كه فهم و  سوادش  رو  داشته باشه.

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 شهریور1387ساعت 17:44  توسط فرزانه  | 



جمجمه ؟ دفاع مقدس ؟ نارنجي جيغ گلهاي لباس مهتاب نصير پور ؟ آبي چشمهاش و برجستگي و خشكيدگي لب پاييني ش؟چهره ي يخ زده ي  شبنم مقدم ؟ دلالي اسكلت؟ انتظار ؟ گلاب ؟ گم شده هاي درآمد ملي ؟

هنوز هست . دارم مي پزم شون. شايد بايد يه بار ديگه فيلم رو ببينم. بلاخره يه نفر به جز حاتمي كيا تونست بفهمه جنگ يعني چي .
+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 13:50  توسط فرزانه  | 

1

صدا رو تا آخر زياد مي كنم : با توام خود خود تو اگه حتي توي رويا....

دلم واسه رانندگي تو بلوارساحلي تنگ شده . با اون رانندگي هاي عجيب و غريب مردهاي اهوازي كه با ديدن يه زن پشت روآ تا سبقت نگيرن دلشون خنك نمي شه .

رانندگي هاي آخر شب به بهونه ي روزنامه و با مامان چرخيدن زير لامپاي مه شكن پل پنجم .

رانندگي تو جاده ي اهواز – شوشتر زير بارون با سرعت 50 كيلومتر.

رانندگي و رفتن بهشت آباد و انگار كه خونه ي 1050 متري پدري تو كيانپارس حالا شده يه تيكه سنگ مرمر سرد كه هي يادآوري مي كنه هر چي اين سنگه سرده هميشه داغش هميشه داغه. عين هواي ساعت 2:30 روزهاي مرداد بدن شرجي .

دلم تنگه واسه راننده آژانس شدن واسه فك و فاميل و ديدن اون همه پز تو چشماي مامان كه به واسطه ي دخترش تونسته كاري واسه يكي بكنه.

آخ كه چه قدر ما رو بد بار آوردي مامان.  اين همه وابستگي به همخون چه معني اي داره ؟ چرا فقط من اين دل تنگي ها رو مي ريزم بيرون؟ چرا اوني كه اون همه دوستش دارم .....

هنوز صداش بلنده : چرا دوباره اومدي  صدا رو جو ن دادي گل بهار و زخم دل دوباره تازه شد شوق نگاه خسته مو دوباره دوختي آخر ستاره حسرت م بي اندازه شد يا راحتم كن و واسه هميشه اين دل بكن ز ريشه از خيال سرد من بروووووووووووووووووووووو

اين جوري فايده نداره بايد ياد بگيرم وبلاگ با صدا (پادكست؟) درست كنم.

 

2

اوائل دهه ي 60 بود . با تق تق ماشين تحرير عهد دقيانوس بيدار مي شديم. شبو نصفه شب آقاجون نامه هاي اداري ش رو تايپ مي كرد. تو كل عمر كاري ش نه هيچ وقت منشي داشت و نه هيچ وقت.....هيچ وقت چي؟ نمي دونم. نمي دونم چرا اول رو كاغذ نمي نوشت نامه ش رو . بعد بشينه وتايپ كنه؟ هي تايپ مي كرد هي پاره مي كرد. از همون موقع به كار تايپيست ها ايمان اوردم. اعجاز مي كردن. همچين بي نگاه به صفحه كليد تند تند تايپ مي كردن. اوليش مثلا دختر عمه م . يه چند روزي مي اومد خونه و به عنوان منشي كار مي كرد . بازم آقاجون اول نمي نوشت بده دست اون بدبخت كه. تند تند مي گفت اونم تند تند تايپ مي كردو يه جاهايي هم كه غلط مي نوشت آقاجون عصباني مي شد. ماشين تحرير هاي اون موقع هم كه مثل كامپيوتر امكار تصحيح نداشند....بگذريم. مخلص كلام اينكه اين ‍‍ژن توي من هنوز زنده و سرحال باقي مونده. اول كه رو كاغذ نمي نويسم! تا حس نگيرم اصلا پشت سيستم نمي شينم. اگه هم سو‍ژه اي داشته باشم اونقدر تو ذهنم ورز ش مي دم  تا خوب جا بيفته مثل خورش بعد با حركت تند انگشتام ....

سررسيد سال نمي دونم چندش پره از يادداشت هاي قبلي وبلاگش . باورم نمي شه. من كه هيچ وقت از رو نوشته تايپ نمي كنم.

 

3

ديروقته. بهتر نيست صداشو كم كنم؟ هر چند اين ملودي مناسب اين وقت شب هم هست. فقط اي كاش به جاي اين آلونك و تنهايي بامزه توي ماشين بودم و به يه آدمي كه ديگه الان حتي نمي دونم دوست دارم چه جوري باشه : چه كنم با دل تنهاااااااااااااااااااا چه كنم با غم دل چه كنم با اين غم دل من اي دل من...چه كنم با دل تنهااااااااااااااااااااااااچه كنم با غم دل 

 

4

خط اول بند 1 نادره زنگ زد. خط 2 بند 2 زينب زنگ زد.

خط 3 بند 3 مامانم زنگ زد. بند 4 رو به خط 4 نمي رسونم.

 

5

فيلم كه تموم مي شه ، سالن با شيب مي ره سمت در خروجي. پله هاي نقلي داره با يه لامپاي ريز سورمه اي كه تو اون فضاي تاريك مثل ستاره مي درخشه. من عاشق اين سوسوي چراغهاي ريز پله هاي  سالن ها ي سينما آزادي ام.

هفته اي يه بار بايد تجربه شون كنم. اين برنامه ي از اول مهرمه.

 

6

ماهنامه ي جهان كتاب رو نشونش مي دم. امضاي  Basiim2008 رو نشونش مي دم. به ش مي گم ماه منير رحيمي رو مي شناسي. مي گه اسمش آشناست . به ش مي گم .....من و ماه منير يه گردن بند داريم مثل همه. اينو به اون نمي گم تو نشر چشمه .اينجا مي نويسم. ايناهاش . آويزونه به مانيتورم. كار دسته. دست يه افغان. يادش بخير رمضون 83 . يادش بخيرتر عيد فطر 83 .

 

7

كاشكي به ت مي گفتم چقدر تورو  مي خواستم ... آخه تو عزيز قصه هامي... تو هنوزم عزيز قصه هامي. فقط تو عزيز قصه هامي. ( پيوست به بند 6 )

 

8

كافي بود احمد قيصر رو 18 خيابون مي رفتم پايين. آزادي كه مي رم ياد استادم مي افتم. ياد سلام نظامي اسلام كه به نماز تعبيرش كرد برام. و ناخودآگاه ياد محسن يگانه. حالا اين دوتا چه تركيبي با هم دارن ، الله يعلم : دوباره يه گوشه مي شينم و واسه خودم مي خونم هنوز تو حسرت يه همزبونم اما نمي شه گفت اينو مي د ونم دوباره نمي خوام چشاي خيسمو كسي ببينه ....

دارم تايپ تندمو تست مي كنم كه همراه با يگانه مي تايپم :

بازم دوباره دلم گرفتم دوباره شعرام بوي غم گرفته كسي نفهميد غمم چي بوده دليل يك عمر ماتمم چي بوده

 

9

امشب نيز بگذرد.

 

10

زرد ، نارنجي ، قرمز ،‌بنفش ، آبي و سبز ريز ريز تو  مش موهام گم مي شن و چشمك مي زنن اين گيره هاي رنگي كوچيكم.

 

 

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 25 شهریور1387ساعت 0:20  توسط فرزانه  | 

1

يكي بود يكي نبود ... زير گنبد كبود...

لخت و عور ،‌ تنگ غروب ...سه تا پري نشسته بود ...

 

 نه ! شاملو نمي خونم. سهيل نفيسي گوش مي دم. آلبوم ري را. همنفس اين روزهامه. آروم ، بي دغدغه . از هر چي قرص آرامبخش و مدي تيشن و ذن موثرتره.

 

پرياي نازنين ... چتونه زار مي زنين ؟...

 توي اين صحراي دور...توي اين تنگ غروب ...

 

راستي اشكالي نداره كه با پيش بند نشستم پاي اين دستگاه اعجوج معجوج؟ گاز سه شعله ي هم خونه اي رو تميز كردم با پور سپيد 3 . سبزي خوردنم رو هم پاك كردم . 5 تا بسته ي كوچيك پاك شده گرفتم دونه اي صد تومان. بهترين سبزي خوردن ها رو : نعنا، ريحون ، ترخون ، گشنيز و شاهي.

 

2

خلوت تاريكيه. بدون هيچ آلارمي كه من كجام. يك ساعت و نيم موبايلم رو خاموش مي كنم. با همه ي گم شدن هام تو خيابونهاي تهران ، اين يكي مزه ي غيبتم رو بيشتر مي كنه. فكر كن تصاعدي. مي رم تو پرده و مي شم يكي از اون آدمها. اون وقت معني واقعي سحر سينما و همذات پنداري و اين چرتو پرتا رو با پوست و گوشت و استخون و حتي با غضروف هام درك مي كنم . و مي خندم تو دلم به همه ي منتقد هاي سينمايي كه به هر فيلمي يه ايرادي مي گيرن. ديروز خاك سرد رو ديدم. داستان يه خيال پرداز بمي كه تو صحرا با يه زن باردار و پسر 9- 10 ساله ش زندگي مي كنه.

لم دادن تنهايي رو تو سالن سينما زندگي مي كنم.

 

3

مايه ي عدس پلو درست كردم واسه افطار. آب مرغش رو هم سوپ كردم. تا ساعت 7 كه تمومش كنم كلي كار مي تونم انجام بدم. در مي زنن. به جز صابخونه هيچ كي ديگه نمي تونه باشه. 2 واحد بغلي خالي ان. اون يكي هم الان سر كاره. بشقابي كه فرني داده بودم به صابخونه رو پر كرده زرشك پلو با مرغ + يه كاسه آش رشته ي سرد . اقرار كرد كه ديشب مهمون داشته و محاكمه كرد كه : ديشب نبودي خونه ؟

نگفتم دختر عموم به صرف كوكو سبزي دعوتم كرده بود .

 

4

صبح زبون روزه يه تلفون رو پيچوندم . شب بايد تلافي درارم. يك هزارم هم به ذهن هيچ كدوماتون نمي رسه منظورم چي بود .

 

5

 دارم بيوتن رضا امير خاني رو مي خونم . جالبه كه داستانش تو ماه رمضون مي چرخه. به خودم نهيب مي زنم : دختر ! پس كي مي خواي رمانتو بنويسي ؟

امان از اين سهل انگاري ها.

 

6

چنته حراج كرده. چه كيفهايي !! چه ساك هايي!! اول بهشتي ، تقاطع شريعتي .

اسم آدمها رو كه مي ذارن رو خيابون ، لوث نمي شه؟ به نظر من كه مي شه . هم لوث مي شه هم لوس مي شه. تو ولي عصر داد مي زنن : كريمخان مي خوره؟ يه جاي ديگه مي گن : سر مطهري. اروتيك نمي شه ولي جالب نيست اصلا.

 

7

انگشترم گم شده. گم نشده. زير بالشم بوده ، نيستش. تختمو كه مرتب كردم ، حس ش كردم لاي ملافه م. ملافه رو باز كردم افتاد نمي دونم كدوم طرف. احساس مي كنم با م قهر كرده. دقيقا قهر كرده بام. اين يه حس كاملا ماورايي هست. فقط اوناييكه تجربه ش كرده ن متوجه حرفم مي شن.

 

8

 نيوفتادم به وراجي . اين هم جزيي از مزه مزه كردنم هست.

 

9

چون هيچ سالي نمي رسم قرآن رو ختم كنم ، امسال اصلا تصميم گرفتم از اول شروعش نكنم. باورتون مي شه بيشتر از 20 بار سوره ي بقره رو به قصد ختم قرآن شروع كردم و هيچ وقت تمومش نكردم؟ جالبه . حتي اون موقعي كه مي رفتيم ديسون ** هم تا جزء 28 بيشتر پيش ملا نخوندم. خونه مون جابه جا شد و .... بگذريم. صبح امروز قرعه به سوره ي نور افتاد. ديشب خونه ي

عموم بودم. يه قرآن دارن اونقدر كه فونتش درشت و مشكي هست انگار با آدم حرف مي زنه. معني فارسي ش هم خوانا ست. خلاصه عالمي داريم ما هم .

 

10

سي دي رسيده به آي آدمها .

آي آدمها كه بر ساحل ... نشسته شاد و خندانيد ... يك نفر در آب دارد مي سپارد جان ... يك نفر دارد كه دست و پاي دادم مي زند ...

 

 

     *  عنوان اين پست عنوان شعري ست از شادروان مهدي اخوان ثالث كه در اين  آلوم سهيل نفيسي موجود است .

** ديسون = مكتب. خونه اي كه يه علويه* ** قرآن ياد بچه ها مي ده .

*** علويه = خانم مسن پاكدامن

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 14:38  توسط فرزانه  | 


يكي از نور چشمي هاي فاميل سر اذان مغرب به م مي گه فرزانه برام دعا كن.

بين اين 8-9 تا دختري كه دورون دارن و هر از گاهي دور هم جمع مي شن ،‌ اين كمتر از بقيه مشكل داره. بعد از چند سال چشم انتظاري ،‌خدا اونو به پدر و مادرش داده. كمي هم خوشگل هست – البته خودش ادعاش مي شه كه خيلي خوشگله كه بيشتر به خاطر حفظ اعتماد به نفسه – و كمي هم باهوش. خوب كتاب مي خونه و دانشجو هم هست ؛ ترم دومه .

به ش مي گم من بلد نيستم دعا كنم.  آخه يعني چي بگم به خدا؟

مي گه بگو مثلا حاجتام برآورده بشن.

 

**

 جمعشون رو بعد از افطار ترك مي كنم و مي آم تو آلونك تنهايي خودم. هم خونه ايم هنوز نيومده. قدر اين دوره ي تنهايي رو حسابي مي دونم و از لحظه لحظه ش استفاده مي كنم. آخر هفته مي خوام برم خونه ؛‌اهواز. فكر نكنم بيشتر از يه هفته دووم بيارم. از اون همه دلواپسي و استرس و اين چي گفت و اون چي كرد و كدورت هاي فاميلي خسته م.

دلم حسابي واسه مامان تنگ شده ولي نه براي فكرهاي عجيب و غريبش. نه براي اون همه نگراني كه بدون اونا اصلا نمي تونه انگار زندگي كنه. من كه دنيا رو هم كم مي دونم كه بخوام به پاش بريزم. اما اين اونه كه تنها دغدغه اي كه نداره منم .....

موبايلم با اون زنگ خفني كه دفعه ي قبل واسه سرگرمي اون جوجه ي  2 ساله ي خواهرم گذاشته بودم بيدارم مي كنه. ديشب  آشپزخونه ي 3-4 متري رو مرتب كردم. 2 تا خيار پوست مي گيرم و با ليمو ترش  مي خورم. نصفه ي سوره ي روم رو كه ديشب _ الله اكبر كبيرا اذان صبحه _ تموم نكردم مي خونم. مي خوام دعا كنم.

خدايا ! من....من....من..... نه....اول براي بقيه بايد دعا كرد بعد براي خودت.... خدايا! مسافرها...مريض ها....شادي اموات... جوونها.... اون دختره كه ديشب گفت التماس دعا....

كائنات رو قسم مي دم و    تمام آدمهاي  خوب  تاريخ رو   چه   اونايي كه  مي شناسم  چه  اونايي كه نمي شناسم.....به بزرگي خودش و به انبوه اتم هايي كه در تمام طول دوران زندگي زمين رو زمين و بقيه ي كهكشانها ساخته و ....

نمي دونم درسته يا نه... نمي دونم قبول مي كنه يا نه ... بعد از "اقراء" حتما  اكتب خواهد بود ...حس نوشتنم مي آد و مي شينم پشت اين دستگاه اعجوج معجوج و شروع مي كنم : يكي از نورچشمي هاي فاميل  ........

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 5:39  توسط فرزانه  | 

13/6/1387

 

تقاطع شريعتي – سهروردي

 هفت تير گفتنم تموم نشد ه بود كه ايستاد جلو پام. فيكسه فيكس جلوي پام. خالي بود تاكسي. به عادت هميشگي در جلو رو باز كردم. درو نبسته بودم كه گفت سلام. سلام گرم و صميمي . جوابش رو زير لب گفتم و خودمو جمع و جور كردم. از اون پيكان هاي قديمي بود كه تميز مونده بود. سر آپادنا يه مسافر ديگه سوار كرد. سلام گفتنش همونقدر گرم بود و صميمي.  آخر سر معلوم شد به همه همين جور سلام مي گه. رزقش زياد.

داستان يه خطي : يه راننده ي با شعور و مودب ،‌ نقطه ي پررنگي هست براي ته مونده ي اميدواري مونه به اين دنياي وانفسا.

 

14/6/1387

تقاطع 17 شهريور – پيروزي

كيف لي بزرگ پر كتاب و لباس دست چپم. دست راستم هم پلاستيك با محتويات 1 دونه نون سنگك ، 2 تا ظرف پلاستيكي خالي ، 2 قالب صابون مرحمتي خواهر جان ، يه پاكت تخم شربتي و ....همه ي اينا به اضافه يه زبون روزه ي بي سحر دليل نمي شه كه قيافه ي نزاري داشته باشم. فقط كمي تشنگي قدمهام رو كوتاه و البته محتاط مي كرد. سمند زردش به سرعت از جلوي سينما رد مي شد. فكر كردم حتما به ميدون كه مي رسه سعتش رو كم مي كنه. اما نه. خودمو كشوندم كنار . سه تا پسر زير 30 سال عقب ماشينش نشسته بودند. صداش رو شنيدم كه گفت  : بكش كنار اون .... برگشتم و شمارش رو نگاه كردم و زير لب گفتم مرتيكه ي حمال بي شعور. دلم  مي خواست وايسه تا به به ش بگم  زبون روزه  و متلك گفتن؟

 

14/6/1387

اين اولين ماه رمضونه كه تنهام. يه سفره مي اندازم رو نيازمندي هاي همشهري . احتمالا تنها خانواده اي هستيم كه نون و پنير مي خوريم افطار ها با كتلت. اين ارث آقاجونه . از ديروز

2-3 تايي برام باقي مونده. كمي هم قورمه سبزي گذاشتم رو چراغ گاز. تا افطار بشه كلي وقت هست براي مزه مزه كردن تنهايي م با زبون روزه.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 14:33  توسط فرزانه  | 

اون پرنده تو بودي
پيرهن ابرو دريد
رفت و گم شد تو غروب
رفت و از همه بريد

شبهاي تنهايي رو از سر مي گذرون. روز تنها. شب تنها. ديشب با شوايچي حرف زدم. مي گه چه خبر ؟ مي گم هيچ. مي گه شوهر؟ به ش مي گم شوهر كيلو چنده؟ نفس ازدواج براي من زير سواله. مي گه يه جوري حرف مي زني انگار دختر 18 ساله اي.
تا امروز هي صداش تو گوشم تكرار مي شه. تنهايي تو اين سن و سال....خسته كننده نيست. هنوز نشده برام . هنوز دارم مزه مزه مي كنم. نمي دونم تا كي برام جذاب خواهد بود. اما يه چيز برام مشخصه. من هرگز دختري نبودم كه بخوام زير يه سقف مشترك بشم زن خونه و تكليف تا آخر عمر مشخص باشه. شايد نتونم تا 60 سالگي هم با دوست پسرهاي اجتماعي م خوش بگذرونم ولي حتما اگه تا اونوقت تنها بودم يه راهي براي لذت بردن از تنهايي م پيدا مي كنم. حتي اگه نصف شبها با كابوس بيدار بشم و اونوقت ديگه يكي نباشه كه جواب اس ام اس هاي دخترونه م رو جواب بده.
گاهي بودن بعضي آدمها حتي اگه ديده نشن يه دنيا مي ارزه. من همون آدمم كه هنوز ديده نشدم.

* عنوان اين پست عنوان كتابي ست  با ترجمه ي خشاياار ديهمي ...اگه اشتباه نكنم البته
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 23:10  توسط فرزانه  | 

 

 

سفرهاي زودگذر اما ماندگار اين تابستون دارند زياد مي شند ؛ سفرهاي درون شهري و ساعتي .

 

خيلي ازش نگذشته ولي اون حس اوليه رو از دست دادم . تجربه هاي پي در پي نمي ذارن لحظه هام جاودانه بشند. با اين حال همين پي در پي بودن خودش دنيايي هست و زندگي اي .

 

صبح بايد مي رفتم جايي براي مصاحبه ي شغلي. قرار نبود همون روز بمونم تا عصر. هنوز هم گواهينامه م رو نرفتم پس بگيرم. نيم ساعت كافي بود تا متوجه بشم نه اون كار به درد من مي خوره و نه من به درد اون كار. واسه همين ساعت 10 راهمو كشيدم و خداحافظي كرد. اوني كه قرار بود بام بياد سينما ساعت 16:30 مي رسيد . من از 11 تا اون موقع چي كار بايد مي كردم؟

 

تا برسم به سينما آزادي شده بود ساعت 12 . بليط فيلم حقيقت گمشده رو براي ساعت 13:30 گرفتم و روفتم تو‍ژي ناهار خوردم. چيكن برگر ش رو حتما يه بار امتحان كنيد.

 

فيلم توي سالن شهر قصه بود. سانس بعد هم همون جا بايد ريسمان باز رو مي ديديم. از همون در ورودي رفتم بيرون و براي سانس بعد دوباره همون جا برگشتيم. بعد از سينما هم يه پياده روي نه چندان مفصل از آزادي تا هفت ميرزاي شيرازي ، نشر چشمه و بعد هم هفت تير. فيلم ها هم قابل نوشتن بودند كه خوب بعدا مي نويسم.

 

انگار كه نه عملا دارم خاطره نويسي مي كنم. مثل دختراي 14 ساله . و هيچ خبري از اون سبكهاي ويژه ي خودم كه ديشب هم مهمونهاي فنچم تاييد مي كردن خبري نيست.

 

ديشب 5 تا دختر خوشگل بين 13 تا 20 سال مهمونم بودند . با نياهاي متفاوت و آرزوهاي متفاوت اما صميمي و دوست. كذوم 5 تا پسر قرار همر اهي ككنند زندگي هاشون رو با اينها ؟ نمي دونم. اما ميدوارم كه همراه پيدا كنند نه فقط همسر يا شايد هم فقط همبستر. آخرين سفرم ميزباني براي ان 5 تا خانوم جوان بود كه اون هم تموم شد . تا سفر بعدي .........شايد......اميدوارم.........

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 20:24  توسط فرزانه  | 

1  يه بار نوشتم . send نشد .

2  جاده منو فرياد مي زد. دعوت شدم سفر. انگار عضو خانواده م. رفتم. بي خيال. شب اول هتل اينترنشنال تبريز. مخصوصا اسم هتل رو بدم كه همه ي حس يه غريبه يه مسافر يه جاي ناآشنا رو به نوشتم داده باشم. همه ي اون لميدن و فرو رفتن تو تختهاي نرم و خنك و......
 
3  نه معلوم كه اينجوري نوبد نوشته ي قبلي م. اين عين صداقت مولف هست. بگذريم.

4 تويي كه اصرار مي كني بنويس. همه چيز بايد جور بشه تا " شدن "  صورت بگيره. فعلا كه نوشتنم نمي آد.

5 آخرش رو يادم نيست چي جور تموم كردم فقط يادمه آخرين كلمه اين بود..........................مرگ.
+ نوشته شده در  یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 21:22  توسط فرزانه  |