تبليغاتX
برکه دوبووار
خاتمي بيايد يا نيايد؟
دچار يه جور خستگي سياسي شديم. بس كه حرف مي خونيم. از بس كه دليل و منطق و توجيه مي خونيم . خسته ايم چون مي خونيم . نمي شنويم. نمي بينيم. خوندن مطلب از كاغذ و يا حتي شيشه ي مانيتور بدون اين كه تعامل لحظه اي اتفاق مي افته خسته كننده ست. همونقدر كه خود اصلاح طلبها دچار خستگي شده ند. دلم نمي خواد خاتمي بياد . دلم مي خواد اصلا ديگه اسمش رو نشنوم. كاش اون چيزي كه تو ذهنمه عملي مي شد. كشور دو راه بيشتر نداره . يا رودرو بشه با يه جنگ نظامي يا اينكه به قول شهروندامروز مملكت رو جمع كنه. مملكت هم جز با تشكيل شوراي ر.ه.ب.ر.ي جمع نمي شه.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 31 تیر1387ساعت 19:2  توسط فرزانه  | 

۱

وقتی هوس چیزی می کنیم یعنی به ش نیاز داریم. چند روزی هست که بدجوری برای نوشتن دستم گزگز می کنه. باید بنویسم.

 

۲

 

باید تمرین کنم جدی نویسی رو.اینجا و با تایپ کردن. از قافله دارم عقب می مونم.

 

۳

 

قانون جذب داره به م چشمک می زنه . یک سالی هست. هر بار یه سوژه ی جدید .

 

۴

 

پرستو حرف درستی می زنه : توی محیط های بزرگ ، آدم های بزرگتر ی هم دیده می شن. دارم یه آدم بزرگ رو می شناسم.

 

۵

 

ویژن. به انگلیسی بخونیدش. این مهمترین قسمت زندگی آدمه.ویژن من داره مثل یه پازل تیکه تیکه درست می شه.

 

۶

 

دل تنگم و دیدار تو درمان من است

 

آیا واقعا لازم بود این همه مسیر پر پیچ و خم رو طی کنی تا با من آشنا بشی؟ به این می گن سرنوشت؟ من یک میلیارد سال دیگه هم به ذهنم نمی رسید که بتونم ......باید بزرگتر از اینی که هستم بشم. بزرگتر ذهنی. جسمی که تو ۲۰ روز ۶ کیلو کم کردم. شهریور می بینمت دکتر جان.

 

۷

 

یعنی ممکنه؟ فقط یه لحظه کنار تو باشم؟ یعنی من می تونم مرهم آلام تو باشم؟ می تونم. باور کن.

 

۸

 

می نویسم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 12:33  توسط فرزانه  |