حتي نمي دونم كه بايد معذرت بخوام يا نه. اما به هبچ عنوان نوشتنم نمي آد. سوژه ها فقط توذهنم پرورونده مي شن و گاهي هم نهاياتا توي دفترچه هام نوشته مي شن. اما اين كه بيام اينجا و بنويسم و .....سير عقب گردي نيست اين. بايد براي هر كاري دليل انجامش رو بدونم. و تو اين دوره هيچ دليلي براي اينجا نوشتن نمي بينم. همين. اما مي خونم. همه رو.شايد دير بشه ولي حتما مي خونم. بايد اينو مي گفتم. پيروز باشيد و كامياب.
+
نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 8:27 توسط فرزانه
|
براند چیز خوبی ست. براند می گوید لازم نیست همیشه بهترین باشیدُ باید اولین باشید. مثل مک دونالد.براند را دوست دارم. چون در ذهن می ماند. براند های من زیاد هستند . مثلا همشهری . مثلا زنان . مثلا کارن و خرمشهر و شهر کتاب کامرانیه. دیروز به انقلاب رفتم. کتابی که چاپش تمام شده بود را با تخفیف ۲۰ ٪ خریدم : دست اول . دارم انشا می نویسم. می خواهم تمرین کنم برای روزنامه دیواری. من فرزانه هستم. جدا فرزانه هستم. ژئولتیک شیعه را دیروز خریدم و خواندم.ارضای روحی می شوم از پس این همه اطلاعات. من باید باز تولد یابم. فهم متنم مهم نیست . مهم محتوای ذهنی من است که به صورت واژه به اشتراک گذاشته می شود. در پی یک انقلاب فردی ام. دلم می خواد دوباره ببینمش.به من انرژی می دهد . خدا کند که بیاید.
+
نوشته شده در سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 12:52 توسط فرزانه
|
من دچار شدم
دچار اين نحوست روز ها و شب
هايي كه بي اختيار از دست من
مي گريزند بي دريغ
ديشب تو در خواب من نه خود بودي
سپيدي پوست و رنگ سفيد سيل لو ات
مرا دچار كرد
بي رحم
بي رحم
بي رحم
هنوز بي كه بخواهم رقم هايت را از برم
چهل و چهار
نود و سه و دو صفر آخر
من ترا دچارم اي دوست اي همه خوبي
براي نشر تو و تمام مهرباني هايت
اين وبلاگ كه هيچ
حتي محرمانه ترين سايت پنتاگون هم كم مي آورد
حال تا خوانده شوي و ديده شوم
راه زيادي مانده
دنيا را ان گونه خواهم ديد كه به نيكي
از پشت آن فريم ظريف اما همچنان مردانه ات
دچار يعني عاشق بي عشق
دچار يعني لحظه ها را با ياد تو تقسيم كردن "در اين عصر معراج پولاد"
خسته گي ها را فقط خواب مي زدايد و بس
بي تو بودن ها را تمام عمر بشريت نخواهد توانست كه بي خسته گي كند
لعنت بر آشنايي و دروود بر فراغ
زمزمه مي كنم با هر كه مي خواند آرام و صميمي
" تو مثل شباي مهتابي و باروني
وقتي كه نباشي دل گيرم و مي دوني "
بگذار تا بگذريم
بگذريم از آبسردكني كه ابتداي خيابان پاسداران
شيشه ي مرباي نوچم را شستي
بگذريم كه ديشب چشم جشم كردم ونديدم
بگذريم كه خيابانهاي تهران
همه بوي تو را دارد
از عباس آباد تا ميرداماد
حتي اتوبان كرج تا 15 كيلومتري
حسادت براي كساني كه حتي ذره اي خوبي تور ا نخواند داشت
حتي به سعي
تو را دارم جا مي گذارم
وا گذاشتم
حس شاعري را اين
كليد هاي لعنتي پرپر مي كنند
بايد به سمينارم برسم
تمام واژه هايم برا ي تو
+
نوشته شده در جمعه 3 خرداد1387ساعت 12:28 توسط فرزانه
|
شهريست دركناره ي آن شط و سالهاست
آغوش خود به روي من واو گشوده است
بر ماسه هاي ساحل و سايه هاي نخل
او بو سه ها ز چشم و لب من ربوده است **
* قطعه اي از ترانه شادمهر عقيلي
**فروغ فرخزاد
پ.ن : همينه كه هست.
+
نوشته شده در چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 15:12 توسط فرزانه
|