شهريست در كناره ي آن شط پر خروش
با نخل هاي در هم و شب هاي پر ز نور
شهريست در كناره ي آن شط و قلب من
آنجا اسير پنجه ي يك مرد پر غرور *
* فروغ فرخزاد
+
نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 12:55 توسط فرزانه
|
صرف نظر از " هانسل و گرتل " و " آليس در سرزمين عجايب "
كه كلاس اول كادو گيرم اومد ، "كمدي سايه ها" منو كتاب خون كرد.
از بابتي خوشحالم كه اون همه كتاب رو. ليست كردنش وقت گير هست. هم واسه خودم
هم واسه خواننده.
از بابتي هم ناراحتم كه چه كتابهايي رو نمي دونستم هستند و نخوندم.
خوشحاليم بابت كتاب خوندن بي راه نيست. هم تو دوره ي ليسانس هم الان اين دست
كم عادت به كتابخوني به م كمك مي كنه كه براي يه درس به راحتي بتونم 5-6 كتاب رو
روخوني كنم. بديهيه كه واسه كار تحقيق هم به راحتي كارم پيش مي ره. از طرف ديگه
رسوبات كتابهاي خونده شده سر كلاس كلي اعتبار آفرين مي شه . وقتي اشتباه استادت رو
اصلاح مي كني كه تاريخ انقلاب فرانسه رو مي نويسه 1879 و تو به ش مي گي 1789 .
چي مي خواستم بگم از اين همه مقدمه چيني؟
الان كه مي بينم كتابهاي مهمي رو بايد مي خوندم و من اون سالها سرگرم رمان
خوندم بودم ، رو دور تند مي افتم. انقلاب هانا آرنت، تئوري هاي انقلاب كوهن ،
كالبد شكافي 4 انقلاب تورنتو و تاريخ روابط بين الملل بزرگمهري رو دارم با هم مي
خونم به جبران ساعتهايي كه پاي رمان صرف كردم.
نمي خوام رمان خوندن رو نفي كنم. قطعا اگه اونا رو نخونده بودم الان چيزي كم
داشتم. حرف من يه چيز ديگه ست.
هر چي سن آدم بالا مي ره مسوليتش هم بيشتر مي شه. و باباتن اين مسوليت پذيري
بايد" وقت" بيشتري گذاشت. " وقت " ي كه ديگه نمي شه لم بده رو
مبل و كتاب خوند. پس براي كتاب خوندن بايد " وقت" رو پيدا كرد . اما تو
سني كه كمتر مسئوليت به آدم محول مي شه ؛ طبيعي يا خود جوش ؛ راحت تر مي شه "
وقت " رو پيدا كرد. اگ هاز 10- 12 سالگي كتاب خوندن رو به بچه القا
كنيم تا 25 سالگي مي تونه بفمه كه چي جوري
كتاب انتخاب كنه. كافيه يكي كمكش كنه كه سير مطالعاتي ش رو چي حوري پيش ببره.
پ.ن :وقتي مي بينم دختراي 12 تا 20
سال فاميل فقط به فكر آرايش مو و مدل لباس و چيزاي ديگه هستند كلافه مي شم . كلافه تر مي شم وقتي واسه مادراشون توضيح مي دم
. و خفه خون مي گيرم وقتي همه شون به م مي گن تو كه انقدر كتاب خوندي كجا رو
گرفتي؟نه كار داري ، نه شوهر نه بچه!!!!!!!!!!بذار خوش باشن
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اضافه بر سازمان
---
بله منم مي دونم خودشون بايد نياز ش رو حس كنن. باشه . مي ذارم خوش باشن. من نوشتم تا به يه راه حل برسم. اصلا چرابايد توضيح بدم؟
+
نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 8:58 توسط فرزانه
|
23 اردي بهشت 1384
درست 7 ماه از آخرين يكي شدن مون مي گذره. حتي اگه
باور نكني ، تكونهاي شديدي رو توي دلم حس مي كنم. لحظه لحظه ش رو مي تونم برات
تصويرسازي كنم. تازه كمي هم بيشتر از اوني كه بود. ذهنيات من هم قاطي واقعه مي شه.
اين چراي تاريخي حالا داره واسه خودم هم تكرار مي شه.
كه چرا ما زنها زود به مفهموم واژه هايي كه بي هيچ عمقي از ذهن مردها مي
پره بيرون چنگ مي ندازيم؟
چه باورم درست بوده باشه يا نه ، اين جرياني كه
هنوز تازگي ش رو حس مي كنم ،مي چشم، لمس مي كنم و مي فهمم هيچ ربطي به اصل قضه
نداره. اصلا لطمه اي به بودن ش وارد نمي كنه . چه تو يادت باشه يا نه. چه فراموش
كرده باشي و چه بتوني تو اون اتاق صورتي حتي الان كنار همسرت يه لحظه ش رو ....
مهم نيست. من دارم پرورشش مي دم. خوبيش اينه كه هيچ
كي نمي بيندش. بگذريم از وقت هايي كه من به جاش جيغ مي زنم. عصباني مي شم. و
هيستيريك نبودنت تا عمق بودنم ، بودنم رو زير سوال مي بره وقتي تو نيستي. مهم نيست
كه كجا باشي. اين يه خودخواهيه محضه.
اگه همون آدم مهربون و عاشقي باشي كه حرفات رو تو
دلم كاشتي و برنداشتي ، اگه منم همون آدم منطقي و حرف گوش كني باشم كه هستم
، بايد بفهمي كه سكوتم نه از شكايتمه نه از ضجه هاي پنهاني م . به قول خودت ،واژه
ها از دستم سر مي خورند.
خودت گفتي از تو برنامه ريزي و مديريت ، از من عمل
واجرا..........قداست تكرار ناپذير با تو بودن رو به تمام لحظه هاي بي شرافتي كه
ممكن بود " سقف " مشترك به وجودشون بياره تسليم مي كنم.........
21 اردي بهشت 1387
كجا خوندم كه زني كه توي رختخواب فيلسوف مي شه
احمقه؟ من هنوز احمقم. و بابت اين حماقتم تنهايي رو تجربه مي كنم و از سر مي
گذرونم. حتي اگه هرگز نتونسته باشم همه ي مهرم رو به مثل تويي كه نه ، به فرزندي
ببخشم كه در كمال خودخواهي و غريزه تعينش رو خواسته باشم.
يه اتاق مستطيل كوچيك تمام تنهايي م رو پر مي كنه با
يادداشتهايي كه تا اون سر دنيا هم كه برم با خودم مي برمشون. از نادره و پرستو و
جابر حتي ، قاسم و آدم حسابي و مريم و راشين و خيلي هاي ديگه والبته خيره شدن به
چهره اي تو عكس .....با پيرهن چارخونه ي قهوه اي و كت طوسي پشت ميز سبز لعنتي اتاق
بازرگاني تبريز..... لعنت به هر چي تجارته... لعنت به هر چي اتاق بازرگاني و
....لعنت به من .....
-------------
اضافه بر سازمان ساعت 18:28
زخمي تر از هميشه
از درد دل سپردن
سر خورده بودم از عشق
در انتظار مردن
با قامتي شكسته
از كوله بار غربت
در جست و جوي مرهم
راهي شدم زيارت
رفتم براي گريه
رفتم براي فرياد
هر ذره از دلم را
با بوسه اي زدي بند
اين چيني شكسته
از تو گرفته پيوند
اي تكيه گاه گريه
اي هم صداي فرياد
اي اسم تازه ي من
كعبه تورو به من داد
من زورقي شكسته م
توفان حريف من نيست
وقتي تو ناخدايي
بالاتر از شفايي
از هر چه بد رهايي
با تو نفس كشيدن
يعني غزل شنيدن
رفتن به اوج قصه
بي بال و 1پر پريدن
..........................................................
دلم امام زاده صالح مي خواد با يه دل سير گريه...........
+
نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 16:53 توسط فرزانه
|
_ الو ؟ ... تجربه هاي آزاد ؟
_ بفرماييد؟
فكر كن !چند وقت ديگه همه ، همديگه رو به اسم وبلاگ صدا بزنن!!!!!!!!
---------
گذر.
اين مرحله ي گذر همون شتر كه دم همه ي خون ها مي خوابه. فقط دير و زود داره. سوخت و سوزش كه قطعيه.
--------
واسطه ها هميشه بيشترين سود رو مي برن؟ چي جوري؟ نظرات مخفي م مي ره بالا ظرف يكي دو روز آينده.
-------
هميشه رد پات پيداست كنار رد پاي من
------
الملك يبقي مع الكفر و لا يبقي مع الظلم
-----
گفت و گوي آخر هفته ي اعتماد رو با دكتر عارف از دست نديد.
-------
چرا تلفنت مشغوله؟
------
تو چرا در دسترس نيستي ؟
+
نوشته شده در جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 22:55 توسط فرزانه
|
و من در میهمانی دارم دارم حسابی خوش می گذرونم ....
+
نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 14:16 توسط فرزانه
|
كسي آن بالا مرا دوست دارد.........
+
نوشته شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 7:18 توسط فرزانه
|
گاهي چه چيزايي من گوش مي دم. خوبه كه هنو نرفتم تو كار وبلاگ با صدا. به ش چي مي ن؟ پادكست؟ تلفظش چي جوري مي شه اون وقت؟
دارم اينو گوش مي دم با صداي سوسن:( لطفا با ريتم بخونيد)
عشق تو همه دار و نداره منه
شعر چشماتو خوندن لحظه لحظه كار منه
وقتي نباشي غم تو تو روز و روزگار منه
هر طرف نگاه مي كنم انگاري كنار منه
-------
كي مي شه بياي به من وفا كي بگو كي؟
دل خسته مو از غصه رها كني بگو كي؟
اسم منو از ته دل يك لحظه صدا كني بگو كي؟
درد من عاشقو دوا كني بگو كي؟
بگو كي بگو كي بگو كييييييي؟
واسه كي دارم اينو زير لب هي مي خونم؟ خودمم نمي دونم. تهي شدم از هر چي حس عاشقيته. خودمم باورم نمي شه كه زماني چه پر هيجان مي تونستم عاشق بشم. انسانيتي مرا كافي ست.
______
صد بار برات نامه نوشتم كه دلم هواتو كرده
نوشتم بدوني بي تو بهار زندگي م خزونه درده
در جوا ب من نوشتي تو با قهر و كينه
مهر ت به دل من ديگه هر گز نمي نشينه
به درك كه بشينه .
+
نوشته شده در شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 21:25 توسط فرزانه
|
فكر كنم ورزشكار بود . دستاش با تمام ظرافت بدني و چهره اي كج و كوله بود . استخون زير چشم ش داد مي زد ايراني نيست. نيم رخش رو از فاصله ي 20 سانتي مي ديدم. نم اشك هميشه بين مژه هاش بازي بازي مي كرد. كارت بانك ش رو نشون كمك راننده داد . حدسم به يقين رسيد. مرد ايراني و اين همه ظرافت در نگاه؟ محاله ممكنه. كارت ملي ديگه چه صيغه اي ؟ چشمام رو تيز كردم. اسمش يحيي بود.
يحيي. روز چند بار ساعتي عاشق مي شيم و فارغ ؟ كمي شهامت مي خواد اعترافش. واسه كدوم زن گل سرخ مي برد كه هي تو دستش با برگاش ور مي رفت؟ چرا وقتي راننده به ش گفت بيا برام چايي بريز ديگه برنگشت؟ همه ي سختي سفر با اتوبوس به زندگي اي گذشت كه ممكن بود تصوير داشته باشه و من نديدمش.
+
نوشته شده در شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 20:0 توسط فرزانه
|
هيچ وقت فكرش رو هم نمي كردم كه.....
+
نوشته شده در شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 15:26 توسط فرزانه
|
1 فعلا حس ندارم .
+
نوشته شده در شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 11:45 توسط فرزانه
|
1 ناچار نشدم ، اما ايرانسل خريدم. به چند دليل :
الف) خالي گذاشتن جيب وزارتخانه ي مطبوع و به تبع آن دولت .
ب) حمايت از بخش خصوصي .
پ) تمرين مديريت مكالمه و اس ام اس .
ت) كنترل هزينه ي موبايل .
ث) در دسترس نبودن دائم.
2 ) "اميد جان ، اين چه حرفيه كه مي زني . معلومه كه دوست دارم."
به محض وصل شدن خط ايرانسل در تاريخ 2 ارديبهشت اين اس ام اس از تاريخ 28 فروردين رسيد برام. اميدوارم سو تفاهمي براشون پيش نيومده باشه.
3 ) وقتي غر مي زنم به مامانم ، مي گه فكر كن رفتي خدمت سربازي. بايد ژنرال برگردم .
4) امان از روزهاي يك شنبه با اون همه فسفري كه مي سوزونيم. حيف كه خانوم دكتر گفته حرفاش از كلاس بيرون نره. وگرنه....خيچي.
5) دردت به سر خاله كه نمي توني حرف بزني. با بي زبوني انقده زور مي گي زبونت وا شه چي كار مي كني ، جوجه م.
+
نوشته شده در سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 15:12 توسط فرزانه
|