هنوز مجرد بود که ادعا می کرد ، دخترا از عقل شون استفاده نمی کنن. بدون اینکه باور کنم یا فکر کنم ، بیشتر مترصد این بودم ببینم کدوم بی عقل رو انتخاب می کنه برای زندگی. الان دیگه فکرنکنم بتونه ادعاش رو علنی بیان کنه.
درسته. دخترا از عقل شون استفاده نمی کنن. از اونجایی که همه چیز نسبی هست ، این گزاره هم حکم مطلق نداره.
اگه استفاده می کردیم هیچ کدوم جایی که الان هستیم نبودیم. جای دوری نمی رم. من اگه از عقلم استفاده می کردم ، خیلی پیش تر از اینا درسم رو تموم کرده بودم و خانواده م رو تشکیل داده بودم. من اگه از عقلم استفاده می کردم نمی ذاشتم به اسم دفاع از حق خودم پل هایی رو خراب کنم که حالا حالاها باید بدوم تا دوباره بازسازی شون کنم. من اگه از عقلم استفاده می کردم انقدر به خودم تنهایی و سختی تحمیل نمی کردم و ....
این معنی ش این نیست که دخترا عقل ندارن. حتی معنی ش این نیست که پسرا از عقل شون استفاده می کنن. نمونه های زیادی از بی استفاده موندن عقل پسرا هست . کافیه یه نیم نگاهی به دورو برمون بندازیم.
بهتر نیست کمی از بیرون متن خودمون رو نگاه کنیم و عقل مون رو بیشتر آدم حساب کنیم؟ دل و حس خودخواه تر از ا ونی هستند که به من و شما فکر کنن. اینو باید باور کنیم.
چراغ اتاق ها خاموشه. ممکنه خونه نباشن هم خونه ای هام. در قفله. احتمالش بیشتر می شه. لای در که باز می شه صدای یکی شون می آد.
اگه از تو می نویسم دلیلش این نیست که هنوز درگیرتم . به خاطراینه که قویتر از تو هنوز ندیدم که بخواد تورو غبار کنه. هنوز شفافه ، شفافی.
پشت تلفن رو نمی شناسم. اما دختره. دنبال سوژه ی اردیبهشت شون رصد می کنن. حوصله شون سر رفته. آخری رو فرستادن اونجا که عرب نی انداخت. یادم باشه بپرسم جریان این عر ب و نی رو.
تو که منو بردی تیراژه ، از این خبرا نبود که. یه پاساژ دنج بود با تک و توک مغازه ی شیک و به روز. دوست دخترهات رو فرستاده بودی شهرستان صفا کنن تا خودت استراحت کنی این دم عیدی. خبر داشتی که من نوروز 84 رو می خوام تهران باشم؟ روز اول رفتیم شهر کتاب کامرانیه و امام زاده صالح .
ظهرها که کلاس دارم ناهار نمی خورم که چرتم نگیره سر کلاس. گشنه م بود حسابی. ایستگاه تیراژه پیاده شدم. بوف ؛ پیتزا ؛ بهار 84 . بوف برگر خوردم امشب. هیچی نخوردی چرا؟ گشنه ت نبود یا منو دیدی سیر شدی؟ سیر می شم اگه تو چشات نگاه کنم.
دوم بود که ناهار رفتیم بوف تیراژه . برام از صفای یه رابطه گفتی هرچند کوتاه و مختصر. گفتی به دلت رجوع کن بذار . گفتی نخواه که یه عمر هم خودت هم یه مرد رو وادار به تحمل یه زندگی بکنی. گلهای دم پاساژ همون رنگی هستند . به همون کوتاهی و شادابی . تو حال و روزت چه رنگیه؟
سر یکی از پسرای دانشگاه به توافق رسیدن. یکی به شون خبر داده بابا ش حاجی بازاری. تایپ می کنم و می شنوم که به ش می گه می شه روش سرمایه گذاری کرد خیلی جدی. من فکر می کنم واسه ازدواجه؟
شیشه ی تاکسی رو می کشم پایین . باد سرد می زنه به پیشونی م. برسم خونه یه دوش داغ خودمو مهمون می کنم .اینجا یکی از نقطه هایی که باید خودم رو می رسوندم به اون جایی که می خواستم. می خوام.
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
قبول نشی راه آهن تهران و اهواز رو به آتیش می کشم. اینو آخرین باری که دیدمش به م گفت: دی 85. جزییات چهره ش هنوز خاطرم هست. عاقلانه نذاشتم عاشقش بشم. چند بار باید پدرم دربیاد تا فراموش کنم؟ تو 15 سالگی اونقدر عمیق نبود ولی سن بدی بود برای فراموشی. خوب که فاصله رو حفظ کردم. تو 25 سالگی به خاطر انتخاب غلط و غلطهایی که در ادامه ش مرتکب شدم خودمو لعنت می کردم. سال 83 بود که همه چیز عوض شد. یه آدم به معنی واقعی کلمه با تمام خصوصیات انسان زمینی تونست حالی م کنه که بابا دینا چه خبره.
وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید
حرفات رو این روزا با خودم زمزمه می کنم. صدات هنوز تو گوشمه . اون سلام کش دارت . و لحظه های داغ و هیجانی ای رو که بعد از بهشت زهرا رفتن و ملکوتی شدن تو نور شمع اتاق خوابت تجربه کردم. انگشت کوچیکت رو نوازش کردی و گفتی فرزانه وقتی من می دونم این انگشتم به چی احتیاج داره سعی می کنم برآورده کنم نیازش رو. باید تلاش کرد برای رفع نیازش. آخه الااااااااااااااااااااااغ زبونم بند اومد به ت بگم هوش ندارم که بدونم چی می خوام . فقط می خوام. همین.
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود ونه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
از دست رفتم. به همون سرعتی که تو رفتی. افتادم به تلاش. خبرت کردم و گفتی از حال خودت بی خبر نذارم. اسفند که می خواستم برگردم اهواز بازم گفتی از حال خودت بی خبرم نذار. گفتی سوال اضافی نپرس. نپرسیدم از تو. از خودم چرا. یادته ؟ قبلی که برسی خونه تو راه پله ها زنگ می زدی؟یادته گفتی برام پیغام بذار وقتی رسیدم خونه می خوام صدات رو بشنوم؟ یادته دلت می خواست 4 تا بچه داشته باشی؟ یادته رفتیم شهر کتاب برای پدرت قلم خریدی؟یادته با تیپ حزب اللهی ت دستم رو تو خیابون میگرفتی می گفتی من مذهبی شیکم؟ علیرضا زخمم رو دست دست نمی کنم. دارم یادآوری می کنم. به خودم.
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
قراره بزرگ بشم . نه؟بزرگ شدن یعنی حست رو بذار کنار؟ یعنی به عقلت تکیه کن؟ حتی نمی خوام از یافته هام برای رابطه های بعدی م استفاده کنم. هر آدمی خودشه. با تجربه های قبلی ش . اما نه با افزوده های قبلی ش. یه جور باید این قضیه ی ارزش افزوده رو از قضیه ی حس تفکیک کرد. نمی شه هم صفا کرد ، هم دودوتا چارتا.
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
ایمانم که ضعیف می شه می افتم رو دور بد بیاری. این یه حس شخصیه . همونقدر شخصی که تمایز تو از بقیه برام شخصیه. که نزدیکترین زن زندگی ت هم نمی تونه تشخیص منو داشته باشه. دلم برای سجده های خالصانه تنگ شده. سبحان ربی العلی و به حمده . به خاک می افتم که بگم هیچ غروری نیست. از خاکم به خاک. تعظیم فقط برای توست و نه غیر.و تو پاک و منزهی از هر چه آلودگی .فقط به خاطر لاک؟وضوت با من الاااااااااااغ .
من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
من هستم و چشمان تو. خط های ریز دور چشمت و نگاه پر اطمینانت . حتی وقتی نیستی می تونم از خودم مراقبت کنم. بیشتر از اون که به تو متعهد باشم به خودم متعهدم. همین. چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی .
توی ایون نسیم خنکی می اومد. اکسیژن خالص. آسمون آبی حرف می زد با آدم. گوله های ابر مثل کف حمام تو کارتون های بچه گی همونقدر دست یافتنی بودند که لبه ی دشداشه ی آقاجون. زانوی راست دست راست خمیده ش رو ستون کرده بود . نیم خیز شوده بود رو مامان و زل زده بود به لنز دوربین . کلیک مهلت نداد به مامان تا چادرش رو مرتب کنه . نیمه ی چهره ش سمت آقاجون با پر چادر سفید گلدارش پوشیده شده بود. نمی دونم تو سینی جلوشون چی بود. به ش می اومد که مزه ش خوب باشه که اونقدر جفت شون شاداب و خوش گذرون منو نگاه می کردند. اگه می خوای بری تو این کار برو. فقط به 2 حوزه هیچ کاری نباید داشته باشی : کلانتری و دادگاه ، بیمارستان و این جور جاها. تنها تخلفم از این حکم آقاجون رفتن به مراسم اعدام قاتل 4 کارمند بانک صادرات و ساندویچی کناری ش بود . اسفند 83 . چوب می ذاشتن لای چرخ 6 شنبه . رگه ای از شرمندگی تو دیدارهای گاه و بی گاه طرف دیده می شه. وقیح تر و پرروتر از اونی هست که اعتراف کنه بعد این همه سال( دست خودش نیست. فضاش مردسالاره و زور محور) این همه نه . فقط 6 سال پیش. شبی که ساعت 1: 30 از صفحه بندی 6 شنبه برگشتم خونه صدای بلندش از شکست غرورش می گفت: مگه گشنه موندی که تا این وقت شب باید کار کنی .
من فقط دوست داشتم کارم رو . دارم. همین. رئیس اتحادیه خشکبار خوزستان که اومد عیادت آقاجون و خواست که صبیه ش باشون همکاری کنه ، بادی به غبغب انداخت : فرزانه روزنامه نگاره. نمی دونم وقت داره یا نه . باید از خودش بپرسید .
من که خونه نبودم . مامانم بعدا تعریف کرد. هنوز یک ماه از راه اندازی روزنامه نگذشته بود که نخل های کوچیک رو جا به جا توی فضای سبز اهواز می کاشتند. مصطفی گیاه پزشکی خونده . یه کاغذ داد دستم و گفت اینو چاپ می کنید تو روزنامه تون یا ببرم بدم دست شهردار؟ بازخورد اون مقاله خیلی زود به ما فهموند که مخاطب داریم. مثل همین یه قطعه عکس که ابرهای سفید با آبی آسمون و دشداشه ی آقاجون می جنگن برای رخ نمایی. نمی فروشمش. خوشم می یاد هر کی می بیندش تو کیفم می پرسه مگه عربی ن شما؟ آره من عربم . ولی نه عربی بلدم و نه عبا می زنم سرم . من عربم چون اجدادم عرب هستند . اجداد که می گم یعنی 23 نسل قبل از پدرم . مشکلی هست؟ حق حیات ، عرب و عجم داره؟ حق رای چطور؟ حق رفاه ، حق زندگی؟ حق امنیت ؟
1)
اولین کلاس با استادی بود نام آشنا. تو تلویزون نه. ندیده بودمش. ولی می شد به اون همه لیست آشناها اضافه شون کرد و حربه ای برای سربه سر گذاشتن خواهر زاده هام : خاله ! اینم استادت بوده؟
خوب بابا جان من . من به همه ی نویسنده ها مثلا ، می گم استاد. حتی اون فیلم سازی که در مورد فیلمش برام توضیح داده یا چه می دونم .اونقدری هم کلاس های جورواجور رفتم که بتونم لیست استادهام رو زیادتر کنم. یکشنبه ها ولی ، استاد درس سمینار و بررسی مسائل سیاسی و استراتژی معاصر یه جوره دیگه ست. آدم احساس واقعی دانشجو بودن به ش دست می ده. می بره لب چشمه و یه چیکه از تاریخ جهان و تشنه تر بر می گردونه سر کلاس تا یکشنبه ی بعد.اینارو گفتم که یادم بمونه 6 تا کتاب متفرقه باید واسه درسش بخونم تا بتونم بیشتر ازش بخوام. شناسایی دوفاکتو و دو ژور برای این هفته کافیه.
2)
اولین هفته ی ترم که کلاس تشکیل نشد دیدمش. عضو هیات علمی و یه دفتر تو آموزش رشته ی خودمون داره. می دونستم که مرداد امسال از تزش ئفاع کرده. عکساش رو دیده بودم . حتما از من جوونتره . باید کلاسش رو قضاوت می کردم تا بتونم راحت باشم . دو درس باش داریم . پس باید راحت تر می گذروندم. اسمش اونقدر تاثیر گذار هست که لحن آرومش رو هم تحت شعاع قرار می داد. دکتررها خرازی آذر یکشنبه ها ارتباطات سیاسی در می ده و دوشنبه ها تجزیه و تحلیل برنامه های رادیو وتلویزیون. به خاطر این درس هم که شده باید مامان بیاد تهران و خونه مستقل بگیریم . ماهواره مثل یه واحد درسی باید دیده بشه.
3)
صبح های سردی رو دوشنبه داشتیم تا قبل از عید. یاد روزهای پاییز 86 بخیر. خیلی هم دور نیستند . یکی از هم کلاسی های کلاس کنکور پارسال هم از تدریس دکتر زارعیان بیشتر استقبال می کنه . مبانی ارتباطات رو سریع ، روون و جذاب فهمیدیم . ارتباطات انسانی هم که جزیی از این درس هست این ترم به عنوان واحدهای پیش نیاز با دکتر نسیم مجیدی تدریس می شه. طی سه جلسه شاید یه اندازه ی 5 دقیقه از کلاس پارسال هم نخوندیم هنوز. خدا بخیر بگذرونه.
4)
وقتی استادی کارمند دانشگاه هم باشه ، باید انتظار بیشتر از نیم ساعت علافی شروع کلاس رو هم داشت.خوبی ش اینه که درس مهم و سختی رو با این استاد /کارمند نداریم . مزیت دیگه ی کلاس مبانی ارتباط جمعی در اینه که خانوم دکتر چند سالی طنز کار کردند . خانوم دکترافسانه مظفری اسم آشنایی برام نبود ولی کافی بود از یکی از فامیل های سببی که اون هم از قضا طناز بوده ( طنز می نوشته وگرنه هیچ ردی از معنی دیگهی طنازی نداره بنده خدا ) پرس وجو کنم . به تشریف فرمایی عید این فامیل سببی نرسید . همون جلسه ی اول ، خاطره گویی های مرتبط با درس تکلیف کلاس و درس رو مشخص کرد.
5)
بعضی از اسم ها غلط اندازند . مثلا همین رشته ی ما. علوم ارتباطات اجتماعی . سه ساعت که نه ، ولی کلی باید توضیح بدی که درباره ی چی هست . چی نیست. بعدش هم شغل های مرتبط رو باید یکی یکی اسم ببری. همون اول اگه بگیم روزنامه نگاری ، هم در کلمه صرفه جویی کردیم ، هم در وقت و البته هم در فسفر مغز بعضی ها. اصلی ترین درس اصول روزنامه نگاری هم با استادی هست که خدا را شکر فقط تئوری کار نیست . دکتر محمد سلطانی فر ستون نویس ممکنه نباشه ولی روزنامه رو می شناسه و همون جلسه ی اول همه مون رو برد تو فضای دفتر روزنامه. جلوی هر عنوانی که می گفت اسم همکارای قبلی م رو می نوشتم . افسوس . دبیر سیاسی : قاسم. صفحه ی هنر : آقای عباسی. ورزش : عامو یوسف . ستون طنز: آدم حسابی ووووووو صفحه ی اجتماعی : کوچه.
7
سلام.
6
تمرینی آش جو پختم. اسفناجش زیاد بود گذاشتم بقیه ش رو برای ماست اسفناج. آبش زیادی اومده گذاشتم سرد بشه باش ماسک صورت درست کنم. ضمنا با چاووشی زمزمه می کنم : ...توی شبام ستاره نیست ... اما تو کوه درد باش...فقط بیا و مرد باش...
ملغمه ای ست این روزها فرزانه... برکه دوبووار.
5
مشخصه که دارم برای برکه دوبووار بودن دست و پا می زنم؟ شرمندگی نداره .ولی خودمم باورم شد وقتی دوست تازه ای پرسید واقعا خودت می نوشتی تا کتاب قبلی رو؟
شرم آوره. همیشه باورم این بوده که نوشتن باید خود جوش باشه. نباید برای یه نوشته ی محکم و قوی تلاش کرد. یه جورایی به حسی بودن نوشته اعتقاد داشتم. همینو دیشب به ماریا گفتم. دیگه از حسی بودنم گذشته. شناسنامه م بام حرف می زنه. مهم نیست . تا شاگردی و دنبال آموختنی، امیدی برای جوونی ت هست. این که دغدغه نیست . بی خیالش شو لطفا. شک می کنم. نکنه واسه همینه که جز دو سه تا، بیشتر دوستام از خودم کوچیک ترن؟ بفرما کامنت نویس محترم. منه شکاک ، حالا هی به خودم شک کنم.
۴
ایده آلیستی. دست خودت نیست. ایده آلی که خودت برای خودت تعریف می کنی ، نه اون ایده آلی که دیگران براشون اوجه . زن دوم. فکر کردی به ذنیتت نزدیکه. خریدی ش. صفحه ی دوم یا سوم بود که تذکر داده بود یه فیلمنامه بوده که پذیرفته نشده . و حالا بعد از چند سال زن دوم با همون قرمزی ممنوعیت ش رو صفحه ی سیاه همون سرنوشت ها گوشه به گوشه به ت چشمک می زنه. سریال که نه ، فیلم سیمنایی شده. دیگه لاز م نیست دپریسی هات رو با ورق ورق کتاب ش مزه مزه کنی . می ری و تو ی فضای خالی و سیاه سینما عصر جدید ، سوهون می کشی روی روحت .
هرچند از همون اول هم می دونی که فروتن نمی تونه تو نقش بشینه. نمی شینه. افتضاحه. همین طور نیکی کریمی. بهرام متفکرتره. عاشقیت ش دلیل داره . مهتاب هم انقدر سطحی نیست. نمی تونه باشه. داستان رو که بلدی .ترجیع بند به همراهت اصرار می کنی که آخرش رو بگی به ش . مهدی پاکدل شاید گزینه ی بهتری بود برا ی بهرام. و شاید حتی نابازیگر . بین زنها .....هیچ کس نمی تونست مهتاب رو بازی کنه. با این حال آقایی ، امیر آقایی خوبه. و آنا نعمتی هم. شاید پروانه معصومی مادر بهتری می شد برای بهرام.
3
کی بودی؟ چرا صبر نکردی برام؟ نشناخته، داشتم هضم ت می کردم. نگاه ت رو ندیدم که بفهمم هیزه یا مهربون. صدات رو هنوز دارم مزه مزه می کنم : " اونقدر پشیمون می شی که امشب خوابت نبره. " یعنی اونقدر آدم بودی؟ اونقدر مهربون ؟ اونقدر انسان؟ فرم عینکت سیاه و سفید بود . مثل همون عینکی که راننده ی سی لو سفید آبان 83 رو چشماش بود. به تو هم می گن شبیه شهید ها هستی؟ دیگه دوستی اونجوری پیدا می شه؟ نمی شه؟
این به سن ربط داره ، الاااااااااااااغ . وقتی همه جور آدمی رو تجربه کردی ، به دنیای نامردی شون هم وارد می شی . اونوقت نا امید می شی از دوستی های پاک و ناب. دقیقا مثل بلوغ می مونه. می گیری ماریا ؟ معصومیت رفاقت های جنس مخالف ، لوث می شه وقتی به این حد از بلوغ برسی که بدونی همه - بدون استثنا – جنسیت رو صرف جنیست می خوان . نه بیشتر نه کمتر.
حالا که دونستی غصه ی عالم رو گرفتی؟ بگیر. دنیای آدم بزرگ ها همونقدر خشنه که دست زمخت بدن هشت سالگی ت رو فشار می داد .
لعنت به جنس نر. لعنت به بلوغ. لعنت به عشق.
2
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما
۱
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش