23 اردي بهشت 1384
درست 7 ماه از آخرين يكي شدن مون مي گذره. حتي اگه
باور نكني ، تكونهاي شديدي رو توي دلم حس مي كنم. لحظه لحظه ش رو مي تونم برات
تصويرسازي كنم. تازه كمي هم بيشتر از اوني كه بود. ذهنيات من هم قاطي واقعه مي شه.
اين چراي تاريخي حالا داره واسه خودم هم تكرار مي شه.
كه چرا ما زنها زود به مفهموم واژه هايي كه بي هيچ عمقي از ذهن مردها مي
پره بيرون چنگ مي ندازيم؟
چه باورم درست بوده باشه يا نه ، اين جرياني كه
هنوز تازگي ش رو حس مي كنم ،مي چشم، لمس مي كنم و مي فهمم هيچ ربطي به اصل قضه
نداره. اصلا لطمه اي به بودن ش وارد نمي كنه . چه تو يادت باشه يا نه. چه فراموش
كرده باشي و چه بتوني تو اون اتاق صورتي حتي الان كنار همسرت يه لحظه ش رو ....
مهم نيست. من دارم پرورشش مي دم. خوبيش اينه كه هيچ
كي نمي بيندش. بگذريم از وقت هايي كه من به جاش جيغ مي زنم. عصباني مي شم. و
هيستيريك نبودنت تا عمق بودنم ، بودنم رو زير سوال مي بره وقتي تو نيستي. مهم نيست
كه كجا باشي. اين يه خودخواهيه محضه.
اگه همون آدم مهربون و عاشقي باشي كه حرفات رو تو
دلم كاشتي و برنداشتي ، اگه منم همون آدم منطقي و حرف گوش كني باشم كه هستم
، بايد بفهمي كه سكوتم نه از شكايتمه نه از ضجه هاي پنهاني م . به قول خودت ،واژه
ها از دستم سر مي خورند.
خودت گفتي از تو برنامه ريزي و مديريت ، از من عمل
واجرا..........قداست تكرار ناپذير با تو بودن رو به تمام لحظه هاي بي شرافتي كه
ممكن بود " سقف " مشترك به وجودشون بياره تسليم مي كنم.........
21 اردي بهشت 1387
كجا خوندم كه زني كه توي رختخواب فيلسوف مي شه
احمقه؟ من هنوز احمقم. و بابت اين حماقتم تنهايي رو تجربه مي كنم و از سر مي
گذرونم. حتي اگه هرگز نتونسته باشم همه ي مهرم رو به مثل تويي كه نه ، به فرزندي
ببخشم كه در كمال خودخواهي و غريزه تعينش رو خواسته باشم.
يه اتاق مستطيل كوچيك تمام تنهايي م رو پر مي كنه با
يادداشتهايي كه تا اون سر دنيا هم كه برم با خودم مي برمشون. از نادره و پرستو و
جابر حتي ، قاسم و آدم حسابي و مريم و راشين و خيلي هاي ديگه والبته خيره شدن به
چهره اي تو عكس .....با پيرهن چارخونه ي قهوه اي و كت طوسي پشت ميز سبز لعنتي اتاق
بازرگاني تبريز..... لعنت به هر چي تجارته... لعنت به هر چي اتاق بازرگاني و
....لعنت به من .....
-------------
اضافه بر سازمان ساعت 18:28
زخمي تر از هميشه
از درد دل سپردن
سر خورده بودم از عشق
در انتظار مردن
با قامتي شكسته
از كوله بار غربت
در جست و جوي مرهم
راهي شدم زيارت
رفتم براي گريه
رفتم براي فرياد
هر ذره از دلم را
با بوسه اي زدي بند
اين چيني شكسته
از تو گرفته پيوند
اي تكيه گاه گريه
اي هم صداي فرياد
اي اسم تازه ي من
كعبه تورو به من داد
من زورقي شكسته م
توفان حريف من نيست
وقتي تو ناخدايي
بالاتر از شفايي
از هر چه بد رهايي
با تو نفس كشيدن
يعني غزل شنيدن
رفتن به اوج قصه
بي بال و 1پر پريدن
..........................................................
دلم امام زاده صالح مي خواد با يه دل سير گريه...........